امروز اول دی ماه است.اول زمستان.اول سرماهای استخوان سوز.اول رنج و بلاهایی که فقط در زمستان رخ می دهد.از آنفولانزاهای بی منطق بگیر تا قامت راست شده ی عقربه های نشان شاخص آلودگی هوا .یلدا آمد .پاییز ر
دست هایی که برای خداحافظی پشت شیشه های گیت فرودگاه می رقصید.پاهایی که تندتر از همیشه رفتن را آغاز کرده بود.و در آغوش یک پدر.. دختر کوچولویی ..با کفشهای صورتی,و عروسکی که آویزان دستش بود .دلبری می کر
خوابهای مالیخولیایی لعنتی دست از سرم بر نمی دارد.یک آدم ماورایی می آید نصف شب ها روی سینه ام می نشیند آنقدر فشار می آورد که صدای شکستن دنده هایم را بشنود وقتی اطمینان پیدا کرد که از درد مرده ام می رو
دردانه ام میدانی این روزها چقدر ترک خورده ام؟تاسیان تو دست از سرم بر نمی دارد بی انصاف خبر نداری ..من که یکی دو خیابان با تو بیشتر راه نرفته بودم ؟مگر می شود کسی دست کسی را فقط یک بار یک غروب یک پاییز
اگر چرخ گردون را به دست من می دادند آنقدر می چرخاندم که باز یک پاییز سر راه هم قرار بگیریم آغوشت را که به تن نفشردم محکم بغل کنم.لبهای سرخ ات را هزار بار ببوسم ,روسری مشکی کوتاهت را پس بزنمو هوای خوش